آثار و نتایج نیکی به والدین

آثار و نتایج نیکی به والدین
با مروری اجمالی به احادیث و روایات ائمه اطهار علیهم السلام می توان آثار و نتائج فراوانی را در مقابل نیکی به والدین به دست آورد، ما در این بخش به برخی از آنان اشاره می کنیم:

1- بهشت


مردی به حضور امام جعفر صادق علیه السلام آمده و عرض کرد: ای پسر رسول خدا! پدر من پیر شده است من او را به آغوش گرفته و برای رفع نیازهایش به این طرف و آن طرف می برم امام فرمود: تا می توانی این کار را خودت انجام بده که این عمل تو را به بهشت خواهد برد. (280)
روزی حضرت موسی بن عمران علیه السلام در ضمن مناجات خود از خداوند متعال درخواست کرد که همنشین او را در بهشت به او نشان دهد. حضرت جبرئیل بر او نازل شده و نشانی جوانی را در یکی از شهرها به حضرت موسی داده و گفت: پیش آن جوان برو که او همنشین تو در بهشت خواهد بود. 
هنگامی که حضرت موسی به سراغ او رفت، مشاهده کرد که جوانی است که به شغل قصابی اشتغال دارد. از دور مراقب بود تا ببیند چه عمل فوق العاده از وی صادر می گردد و چه عاملی موجب شایستگی وی در کسب چنین مقامی گردیده است. 
اما هر چه بیشتر مراقبت کرد چیز مهمی در زندگی وی ندید. به این جهت در آخر روز هنگامی که قصاب، مغازه خود را تعطیل می کرد موسی علیه السلام پیش او رفته و از او خواست تا آن شب او را در منزل خود مهمان کند. جوان قصاب پیشنهاد حضرت موسی را با کمال میل پذیرفته، و به همراه خود به خانه اش برد. پس از صرف شام هر کدام به رختخواب خود رفتند. موسی علیه السلام دید جوان تا صبح خوابید و هیچ عمل چشم گیری در نیمه شب انجام نداد. تعجبش بیشتر شد، وقت خداحافظی، جوان گفت: ای میهمان عزیز، اندکی صبر کن، من کاری ضروری دارم آن را انجام دهم تا با هم برویم. جوان رفت و بعد از اندکی برگشت، موسی علیه السلام پرسید: کجا رفتی که این اندازه دیر کردی؟ جوان قصاب گفت: مادر پیری دارم که هر صبح و شام به او خدمت می کنم. سعی می کنم بدون اجازه او بیرون نروم. حضرت موسی علیه السلام از او پرسید: آیا مادرت در حق تو دعا هم می کند؟ گفت: آری، هرگاه من به او خدمت می کنم او دست به دعا برداشته و می گوید: خدایا! به پاداش این خدماتی که این فرزندم نسبت به من انجام می دهد، او را همنشین موسی بن عمران علیه السلام در بهشت قرار بده. در این هنگام موسی علیه السلام به آن جوان گفت: بر تو مژده باد! که دعای مادرت در حق تو مستجاب شده است. (281)

2- ثواب شهادت

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جوانی را مشاهده کرد که مشغول کسب و کار خود بود؛ به وی فرمود: این جوان! آیا از در آمد این شغل خود کسی را هم سرپرستی می کنی؟ 
گفت: بلی یا رسول الله. 
فرمود: چه کسی را؟ 
گفت: مادرم را. 
پیامبر فرمود: از خدمت او دست بر ندار که بهشت در زیر پای اوست. آن گاه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله افزود: اگر ثواب شهادت فقط برای کسانی بود که در راه خدا کشته می شوند، شهدای امت من کم می شود، سپس حضرت در توضیح سخن خود هفت گروه از مسلمانان را که در ردیف شهدا محسوب می شوند، چنین بر شمرد: 1- آن که در آتش بسوزد 2- از ازدحام جمعیت بمیرد 3- مادری در هنگام زایمان از دنیا برود. 4- در زیر آوار کشته شود 5- کسی که در آب غرق شود 6- مسلمانی که درنده ای او را بخورد 7- کسی که برای عزت نفس خود و خانواده و آسایش والدین تلاش می کنند همه در ردیف شهدا خواهند بود. (282)

3- سروری نیکان

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: سر آمد نیکان در روز قیامت شخصی است که به پدر و مادر خود بعد از مرگ آنان نیکی کرده باشد. (283)


4- بالاتر از جهاد

امام صادق علیه السلام فرمود: مردی پیش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده و عرض کرد: 
ای رسول خدا! من با تو برای هجرت و جهاد بیعت می کنم. پیامبر پرسید: آیا از پدر و مادرت یکی زنده است؟ 
گفت: بلی، هر دوی آن ها در حال حیات اند. 
پیامبر دوباره سؤال کرد: آیا از خداوند متعال پاداش اخروی می خواهی؟ 
گفت: بلی. 
پیامبر فرمود: پس به سوی پدر و مادرت برگرد و با آنان نیک رفتاری کن.(284)

5- عزت دنیا و آخرت

خداوند متعال در قرآن کریم به داستانی اشاره می فرماید: که یکی از آثار محبت و احترام به پدر و مادر را نشان می دهد با توجه به اهمیت آن در قرآن، که نام بزرگترین سوره قرآن برگرفته از این داستان عبرت آموز می باشد و هم چنین به علت نتائج مفید آن در این جا خلاصه ای از آن را می خوانیم: 
در زمان حضرت موسی علیه السلام ، در میان بنی اسرائیل مرد جوانی زندگی می کرد او که به شغل غله فروشی و خرید و فروش گندم اشتغال داشت جوانی با ادب و آراسته به کمالات ظاهری و معنوی بود. 
در یکی از روزها، که طبق معمول در مغازه ی خویش، مشغول تجارت بود، شخصی آمده و از او، گندم زیادی خریداری کرد، که آن معامله ی کلان، بهره سرشاری برای آن تاجر جوان در پی داشت. 
وقتی برای تحویل گندم به انباری بسته و پدرش پشت در خوابیده است و اتفاقاً کلید انبار هم در جیب اوست. جوان غله فروش چون شخصی چون شخصی با تربیت و فهمیده بود، به احترام پدرش از مشتری عذر خواهی کرده و گفت. متأسفانه! تحویل گندم بستگی به بیداری پدرم دارد و من نمی توانم او را از خواب بیدار کرده و اسباب ناراحتی اش را فراهم کنم؛ به همین جهت اگر صبر کنی تا پدرم بیدار شود من مقداری از مبلغ کالا به تو تخفیف خواهم داد و اگر نمی توانی صبر کنی لطفاً از جای دیگری جنس مورد نیاز خود را تهیه کن! 
مشتری گندم گفت: من آن جنس را مقداری هم گران تر می خرم، معطل نشو و پدرت را از خواب بیدار کن جنس را تحویل من بده. جوان گفت: من هرگز او را از خواب بیدار نخواهم کرد و استراحت پدر، در نزد من بیشتر ارزش دارد تا سود این معامله کلان. بعد از اصرار مشتری و امتناع تاجر جوان، بالاخره مشتری صبر کرد و رفت. 
بعد از ساعتی، پدر از خواب بیدار شد؛ دید پسرش در حیاط خانه قدم می زند، پرسید: پسرم! چه طور شده در این ساعت کاری، درب مغازه را بسته و به خانه آمده ای؟ جوان برومند، داستان را برای او نقل کرد، پدرش بعد از شنیدن واقعه، خیلی خوشحال شد و حمد الهی به جا آورد و به خداوند عرضه داشت: پروردگار! از تو متشکرم، که چنین فرزندی با عاطفه و مهربان به من عطا کرده ای. و به پسرش گفت: 
اگر چه من راضی بودم که مرا از خواب بیدار کنی و این همه سود را از دست ندهی، اما حالا که تو بزرگواری کردی و احترام پدر پیرت را نگاه داشته ای، من، در عوض آن سودی که از دست داده ای، گوساله خویش را به تو می بخشم و امیدوارم که خدای متعال توسط این گوساله، نفع بسیاری به تو برساند و آن درس عبرتی باشد، برای تمام جوان ها که احترام به پدر و مادر خویش را حفظ کنند. 
سه سال از این ماجرا گذشت، آن گوساله روز به روز رشد کرده و یک گاه بزرگ و کامل شده بود. در آن زمان، در منطقه دیگری و در یکی از خانواده های بنی اسرائیل، دختری مؤدب و عفیفه و جمیله بود که به حد بلوغ رسیده و خواستگاران زیادی برایش می آمدند؛ که از جمله ی آنان دو پسر عموی دختر بود. یکی از آن دو متدین و با تربیت بود اما از مال دنیا چندان بهره ای نداشت و در مقابل پسر عموی دوم، از ثروت دنیا بهره مند بود، ولی از دین و تقوا و معنویت هیچ بهره ای نداشت، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسی گروید بود. 
دختر از بین خواستگاران، به این دو نفر متمایل شد و یک هفته مهلت خواست، تا در مورد زندگی و انتخاب همسر آینده اش تصمیم بگیرد. او در این مدت با خود فکر کرد که: 
اگر من با پسر عموی متدین ازدواج کنم، باید عمری در فقر بوده و با زندگی ساده بسازم، اما در عوض با همسری راستگو و مهربان و خداشناس به سر خواهم برد و یک زندگی آرام بخش و سالم خواهم داشت. اما اگر با همسر ثروتمند، بی تقوا و آلوده به گناه ازدواج کنم، ممکن است چند روزی در رفاه و آسایش باشم، اما از فضائل اخلاقی و معنوی دور خواهم ماند و در اثر بی مبالاتی و بی تقوایی همسر آینده ام، ممکن است از جاده سعادت منحرف شوم و در سراشیبی لغزش ها و آلودگی ها سقوط کنم. 
دختر جوان، بعد از فکر و مشورت با پدر و مادر خویش به این نتیجه رسید که با پسر عموی متدین و با تقوا ازدواج کند. وقتی پسر عموی ثروتمند، از تصمیم عاقلانه دختر عموی خویش آگاه گردید، آتش حسد، در سینه ی او شعله ور شد. وی در اثر وسوسه شیطان نقشه خطرناک و شومی کشید. 
شبی پسر عموی با ایمان را به منزل خویش دعوت کرده و بعد از پذیرایی کامل، شب را در خانه نگه داشت و در آخرهای شب، در حالی که مهمان در خواب بود او را ناجوانمردانه به طرز فجیعی کشته و جنازه را به یکی از محلات ثروتمند بنی اسرائیل انداخت. او با خودش چنین اندیشید: با یک تیر دو نشان می زنم، اولاً: دختر عمویم بعد از حذف رقیب ناچار مرا می پذیرد؛ دوماً: دیه این پسر عمو را (طبق شریعت حضرت موسی علیه السلام) از اهالی محل گرفته و صرف مخارج عروسی می کنم. 
صبح زود وقتی مردم از خانه ها بیرون آمدند با جسد خونین یک مقتول مواجه شدند، و هر چه دقت کردند، او را نشناختند؛ تا این که به حضور حضرت موسی علیه السلام رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسی علیه السلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتی کشاورزان، از رفتن به سر کار خود داری کنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند. (زیرا مسئله ی قتل در بین بنی اسرائیل خیلی مهم بود) مردم به دنبال دستور پیامبر خدا، تمام تلاش خود را به کار بردند، ولی هیچ اثری از قاتل یا مقتول به دست نیامد. 
جوان قاتل نزدیکی های ظهر، از منزل خود بیرون آمد و مشاهده کرد که وضع شهر به هم ریخته، همه دست از کار کشیده اند. جوان - با تجاهل - علت را جویا شد و گفتند: شخصی را کشته و شب گذشته، به یکی از محله ها انداخته اند و حضرت موسی دستور شناسائی و دستگیری قاتل را داده است که خانواده مقتول، او را قصاص کند. 
وی به سرعت به کنار جنازه آمد و روپوش را کنار زد و به صورت او نگاه کرد. ناگهان نعره زد، و داد و فریاد راه انداخته و مانند اشخاص معصیت دیده، به سر و صورت خود می زد و گریه کنان می گفت: آه! آه! این جوان پسر عموی من است و باید یا قاتل را نشان بدهید تا قصاص کنم، با این که دیه خون او را بگیرم! وقتی او را در محضر حضرت موسی علیه السلام حاضر کردند، حضرت موسی علیه السلام بعد از احراز هویت و کشف خویشاوندی آن جوان با مقتول، فرمود: اهالی آن محل یا باید قاتل را بیابند و یا این که، پنجاه نفر قسم بخورند که خبر از قاتل ندارند و دیه مقتول را بپردازند. 
بنی اسرائیل گفتند: یا نبی الله! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم، شما از خدای خویش سؤال کن، تا این که قاتل را به ما معرفی نماید و ما از این اتهام، رها شویم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً این است و من هرگز خلاف دستور خداوند عمل نخواهم کرد. 
در این هنگام، از طرف خداوند به موسی علیه السلام وحی نازل شد: ای موسی! حالا که به حکم ظاهری تو راضی نشدند دستور بده، گاوی را بکشند و بعضی از اعضای او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفی کند. خداوند متعال در قرآن با اشاره به این قصه می فرماید: و اذ قال موسی لقومه ان الله یأمرکم أن تذبحوا بقرة قالوا أتتخذنا هزواً قال أعوذ بالله أن أکون من الجاهلین (285)
و (به یاد آورید) هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: خداوند به شما دستور می دهد ماده گاوی را ذبح کنید (و قطعه ای از بدن آن را به مقتولی که قاتل او شناخته نشده بزنید، تا زنده شود و قاتل خویش را معرفی کند؛ و غوغا خاموش گردد) گفتند: آیا ما را مسخره می کنی؟ (مگر ممکن است عضو حیوان مرده ای را به انسان مرده ای بزنیم و او زنده شود) موسی گفت: به خدا پناه می برم از اینکه از جاهلان باشم! 
قالوا ادع لنا ربک یبین لنا ما هی قال انه یقول انها بقرة لا فارض و لا بکر عوان بین ذلک فافعلوا ما تؤمرون (286) بنی اسرائیل گفتند: پس از خدای خود بخواه که برای ما روشن کند این ماده گاو چگونه ماده گاوی باشد؟ گفت: خداوند می فرماید: ماده گاوی است که نه پیر و از کار افتاده باشد، و نه بکر و جوان، بلکه میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده، (هر چه زودتر) انجام دهید. 
قالوا ادع لنا ربک یبین لنا ما لونها قال انه یقول انها بقرة صفراء فاقع لونها تسر الناظرین ؛(287) گفتند: از خدایت بخواه برای ما روشن کند که رنگ آن چگونه باشد؟ موسی گفت خداوند می فرماید گاوی باشد زرد یکدست، که بینندگان را خوش آمده و مسرور سازد. 
قالوا ادع لنا ربک یبین لنا ما هی ان البقر تشابه علینا و انا ان شاء الله لمهتدون قال انه یقول انها بقرة لا ذلول تثیر الارض و لا تسقی الخرت مسلمة لا شیة فیها قالوا الآن جئت بالحق فذبحوها و ما کادوا یفعلون (288)
باز گفتند از خدایت بخواه برای ما روشن کند که چگونه گاوی باید باشد؟ زیرا این گاو برای ما مبهم شده! و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد! 
گفت: خداوند می فرماید: گاوی باشد که نه برای شخم زدن رام شده؛ و نه برای زراعت آبکشی کند؛ و از هر عیبی بر کنار باشد، و حتی هیچ گونه رنگ دیگری در آن نباشد. گفتند: الان حق مطلب را آوردی! سپس (چنان گاوی را پیدا کردند و) آن را سر بریدند؛ ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند. 
بنی اسرائیل، وقتی این صفات را، از حضرت موسی شنیدند به دنبال گاوی با این اوصاف گشتند و هر چه تفحص کردند پیدا نشد تا این که بالاخره، گاوی را با آن ویژگی ها، در خانه ی جوانی پیدا کردند. 
او همان جوان گندم فروش بود. که چند سال پیش، در اثر احترام و مهربانی به پدرش، صاحب گوساله ای شده بود. بنی اسرائیل به در خانه جوان تاجر آمده و تقاضای خرید گاو را کردند و او وقتی از ماجرا اطلاع یافت خوشحال شده و گفت: باید از مادرم اجازه بگیرم. پیش مادرش آمده و مشورت کرد، مادرش گفت: به دو برابر قیمت معمولی او را بفروش. بنی اسرائیل وقتی از قیمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده؟ یک گاو معمولی به دو برابر قیمت بازار؟! 
و پیش حضرت موسی علیه السلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: 
حتماً باید بخرید زیرا فرمان خداوند است. آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره ای نیست، ما آن را به دو برابر قیمت می خریم، برو گاو را بیاور. او دوباره پیش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت: پسرم! برو بگو: به دو برابر قیمت قبلی ما می فروشیم! 
آن ها وقتی این جمله را شنیدند با تعجب و ناراحتی گفتند: ما یک گاو را به چهار برابر قیمت، نمی خریم. 
بنی اسرائیل دوباره پیش حضرت موسی علیه السلام برگشتند و حضرت فرمود: باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است. آن ها بازگشتند، این بار مادر جوان گفت: پسر جان! برو به آن ها بگو: چون شما نخریدید و رفتید، به دو برابر قیمت قبلی می فروشیم. بنی اسرائیل باز از خریدن خودداری کرده و برگشتند و هر بار که بر می گشتند، قیمت دو برابر می شد، تا آن که آن گاه را به دستور حضرت موسی خریدند، به قیمت این که پوستش را پر از سکه های طلا بکنند. بعد از خریدن گاو، آن را ذبح نموده و پوستش را پر از سکه های طلا کرده و به صاحبش تحویل دادند. 
حضرت موسی علیه السلام دو رکعت نماز خواند و بعد دست ها را به سوی آسمان بلند کرده و فرمود: پروردگار! تو را قسم می دهم به شکوه و جلال محمد و آل محمد علیه السلام، که این مرده را زنده گردانی. 
بعد قسمتی از دم گاو را آورده و به بدن مقتول زدند و او زنده شده و قاتل خود را معرفی کرد و چگونگی وقوع جنایت را شرح داد. 
بعد از این معجزه، بنی اسرائیل به هم دیگر می گفتند: ما نمی دانیم معجزه زنده شدن این مقتول مهم است، یا ثروتمند کردن خداوند، آن جوان تاجر را! 
حضرت موسی امر کرد که قاتل را قصاص کنند و آن جوان بی گناه، بعد از زنده شدن، از حضرت موسی تقاضا کرد که از خداوند بخواهد، عمری دوباره به او عنایت کند. خداوند به حضرت موسی مژده داد که هفتاد سال، عمر دوباره به او بخشیدم و بعد موسی علیه السلام آن دختر پاکدامن را به عقد آن جوان - پسر عموی متدین و درستکار - در آورد. در حدیث نقل شده: خداوند در قیامت هم بین آن دو زوج جوان، جدائی نمی اندازد و آن ها در عالم آخرت در بهشت با یکدیگر زن و شوهر خواهند بود.(289)

6- انجام بهترین اعمال

منصور بن حازم به امام صادق علیه السلام عرض کرد: کدام یکم از اعمال نیک از سایر اعمال برتر است. امام فرمود: الصلاة لوقتها و بر الوالدین و الجهاد فی سبیل الله ؛(290) نماز در وقت، نیکی به پدر و مادر و جهاد در راه خدا.

 

7 - طول عمر و فراوانی روزی

خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس می خواهد عمری طولانی، گشایش در زندگی، وسعت رزق و روزی فراوان داشته باشد، به پدر و مادرش نیکی و احسان نماید، چرا که این عمل بخشی از اطاعت خدا است. (291)
در روایتی دیگر از آن حضرت آمده است که: هر کس برای من خوش رفتاری به پدر و مادرش را تعهد نماید، من نیز متقابلاً فراوانی مال، زیادی عمر، و محبت و سربلندی او را در میان خانواده و بستگانش تضمین می کنم.(292)

8 - داشتن فرزندان صالح

امام صادق علیه السلام فرمود: بروا آباءکم یبرکم أبناؤکم؛(293) به پدرانتان نیکی کنید تا فرزندانتان نیز به شما نیکی کنند.

9- راحتی در حال مرگ

امام صادق علیه السلام به فرزندان نیکو کاری که با والدین خود خوشرفتاری می کنند مژده داد: هر کس دوست دارد خداوند در لحظه مرگ بر او آسان بگیرد به بستگان خود صله رحم کرده و به پدر و مادرش نیکی کند. در این صورت علاوه بر این که در لحظه جان دادن احسان آرامش و راحتی خواهد کرد، در دنیا نیز در زندگی خود به فقر و بیچارگی دچار نخواهد شد.(294)
جوانی از اصحاب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مریض و بستری شده بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله به عیادت او آمد. حال وی بسیار وخیم و رقت انگیز بود و آخرین لحظات عمر خود را سپری می کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: به یگانگی خداوند متعال اقرار کن و بگو: لا اله الا الله. زبان جوان به لکنت افتاد و نتوانست آن جمله مقدس را بیان کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله از زنی که در آنجا حضور داشت پرسید: آیا این جوان مادر دارد؟ گفت: آری من مادر او هستم. فرمود: آیا از او ناراضی هستی؟ گفت: بلی یا رسول الله! اکنون مدت شش سال است که با او سخن نگفته ام. 
رسول خدا صلی الله علیه و آله از زن خواست که از لغزش های پسرش بگذرد و او را عفو کند. یا رسول الله! به خاطر شما از او گذاشتم و راضی شدم. در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله به جوان این دعا را تعلیم داد که بگو: یا من یقبل الیسیر و یعفو عن الکثیر اقبل منی الیسیر و اعف عنی الکثیر انک أنت العفو الغفور؛ (295) آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله برای دومین بار کلمه شهادت را بر او تقلین نمود در این موقع زبان جوان گشوده و به آسانی توانست کمله لا اله الا الله را ادا نماید. 

 

جنت که رضای ما، در آن است - زیر کف پای مادران است 
خواهی که رضای ما بیابی - آن کن که رضای مادران است

 


10- ثواب حج مقبول

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هیچ فرزند نیکو کاری نیست که به چهره پدر و مار خود نگاهی مهربانانه و شفقت آمیز بیندازد، مگر اینکه خداوند متعال برای هر نظری، ثواب یک حج مقبول منظور می نماید. یاران پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند: یا رسول الله! آیا اگر فردی هر روز صد مرتبه به چهره پدر یا مادرش نظاره کند باز هم این پاداش را دریافت خواهد کرد؟ 
فرمود: آری، اگر روزی صد بار این کار را انجام دهد، ثواب صد حج پذیرفته خواهد داشت. خداوند متعال قادر است که پاداش بیشتر و بهتری عنایت کند.(296)

11- آمرزش گناهان

بخشودگی گناهان یکی دیگر از آثار محبت و خوشرفتاری با والدین است. پیشوای ششم فرمود: روزی مردی به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده و گفت: ای رسول خدا! زمانی من صاحب دختری شدم. او را پرورش دادم تا به حد بلوغ رسید، تا آن که روزی بر وی لباس نو پوشانده و آراستم و آن گاه بر سر چاهی آورده و در میان آن انداختم. او ناله می کرد و استمداد می طلبید، آخرین سخنی که از او به گوشم رسید، این بود که با آه و ناله می گفت: بابا 
یا رسول الله! کفاره این گناه من چیست؟ 
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای مرد! آیا مادرت زنده است؟ 
گفت: نه. 
پیامبر فرمود: آیا خانه ات زنده است؟ 
مرد گفت: بلی. 
رسول خدا صلی الله علیه و آله به او سفارش کرد: ای مرد! برو و با خاله ات خوش رفتاری کن و به او نیکی نما زیرا که او به منزله مادر تو است و نیک رفتاری با او کفاره این گناه تو خواهد بود. 
امام صادق علیه السلام در ادمه سخن خود افزود: در زمان جاهلیت پدران، دختران خود را می کشتند که مبادا اسیر شده و در میان قبیله های دیگر صاحب فرزندانی شوند.(297)

12- عروج به قله کمال

حضرت موسی علیه السلام مردی را دید که در پیشگاه حضرت حق به مقام والایی نائل شده است. درجه بلند او در نظرش مهم جلوه کرد و به حال او غبطه خورد. به این جهت در پیشگاه خداوند متعال عرضه داشت: خدایا! به چه علت این بنده ات را به این مقامات عالی رسانده ای؟ خداوند فرمود: ای موسی! او نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود و در راه سخن چینی هیچ گاه قدم برنداشته است.(298)

13- کامرانی در زندگی

یکی از مهم ترین عوامل توفیق و کامرانی در زندگی که موجب می شود انسان از ابعاد مختلف زندگی بهره کافی برده و آرامش خود را باز یابد، خدمت کردن به پدر و مادر است. رسول خاتم صلی الله علیه و آله با اشاره به این نکته فرمود: خداوند چهار نعمت را در گرو چهار عمل قرار داده است: 1- بهره مندی از دانش را در احترام به استاد 2- تداوم ایمان را در تعظیم خداوند 3- کامرانی و لذت زندگی را در نیکی به پدر و مادر 4- نجات از آتش جهنم را در ترک آزار و اذیت مردم.(299)

14- اطاعت از پیامبر صلی الله علیه و آله

مردی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، از خدمت به پدر و مادر سؤال کرد. آن حضرت فرمود: به مادرت نیکی کن، به مادرت نیکی کن، به پدرت خوشرفتاری کن، با پدرت خوشرفتاری کن، با پدرت خوشرفتاری کن.(300) از آن جائی که اطاعت از رسول اکرم صلی الله علیه و آله که در راستای پیروی از او امر خداوند متعال است خود ثوابی دیگر دارد و رستگاری و پیروزی را به دنبال می آورد و خداوند متعال فرمود: و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوراً عظیماً؛(301) هر کس از خدا و رسولش اطاعت کند به رستگاری و پیروزی بزرگی دست یافته است. به این جهت فرزندان صالحی که در معاشرت با والدین خود خوشرفتاری پیشه می کنند، از دستور رسول گرامی اسلام پیروی نموده و به درجات با شکوهی که خداوند متعال وعده داده است نائل می شوند. 
این فصل را با ذکر قطعه شعری در مورد مادر به پایان می بریم: 
مادرم روی مهت روح و روان است مرا - مهر تو قوت تن، قوت جان است مرا 
در دل اندیشه تو گنج نهان است مرا - یک نگاه تو به از، هر دو جهان است مرا 
فارغم با تو از هر خوب و بد، ای پاک سرشت - زیر پای تو نهادست خدا باغ بهشت 
همه آثار وجودم ز وجود تو بود - به خدا بود من از پرتو بود تو بود

 

 نویسنده:

عبدالکریم پاک نیا

منبع:

 http://www.ghadeer.org/Book/1557/246332

 

۲۶ مرداد ۱۳۹۹ ۰۹:۴۸
تعداد بازدید : ۸,۳۸۶

نظرات بینندگان

نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید